غواص

شبی که توی هور گُم شده بودیم، صدایی مانند قایق موتوری به گوشم رسید، خوشحال شدم. ظاهراً بچه های خودمان بودند. دستم را با تمام قوا از آب بیرون آورده، تکان دادم. ناگهان از سرِ قایق یک نورافکن قوی روشن شد. عراقی بودند و دنبالِ غواص‌های گمشده ایرانی می‌گشتند. کارم ساخته بود. ناگهان همه فریاد زدند و به سمت چپِ من حرکت کردند. غواصی را از حدود ۱۰۰ متری من بیرون کشیدند و با مشت و لگد به جانش افتادند. اصلاً حال و حوصله اسیر شدن را نداشتم. توسلی به   اهلِ بیت «ع» کردم و ۱۴ هزار صلوات نذر ۱۴ معصوم کردم که گرفتار اینها نشوم. خودم را به زیر آب کشیدم.

نور نورافکن را بالای سرم احساس کردم و صدای قایق را که به سرعت به من نزدیک می­شد. سلاحم را با دست چپ زیر آب نگه داشته، ضامن نارنجک را کشیدم و خود را مانند جنازه در سطح آب ول کردم. قایق آرام آرام آمد بالای سرم. داد و فریادشان نشان می داد که مرا دیده اند. ۳۰ هزار صلوات دیگر هم نذر ۱۴ معصوم کردم؛ قایق درست بالای سرم آرام گرفت. سعی کردم بی جان و شناور جلوه کنم. نمی دانم چه شد که فکر کردند مُرده ام. صدای گلنگدن نشان این بود که می خواهند تیر خلاص بزنند. اشهدم را گفتم. قیافه علی شیبانی و بقیه بچه­ها آمد جلوی چشمانم. گرمای اشک را روی صورتم احساس کردم. ناگهان قایق بی این که عراقیها کاری بکنند، به سرعت دور زد و رفت. آرام نگاه کردم. دیدم یکی از غواصها را دیده اند و به سوی او می روند. او را بالا کشیدند و به جانش افتادند. از شدت خشم داشتم می ترکیدم. بچه ها یکی یکی اسیر می شدند و من نمی توانستم کاری بکنم. برای این که دلم آرام بگیرد ذکر زهرا «س» را گفتم و اشک ریختم.

بی زحمت

یک روز با عباس سوار موتورسیکلت بودیم. تا مقصد چند کیلومتری مانده بود. یک دفعه عباس گفت: دایی نگه دار! متوجه پیرمردی شدم که با پای پیاده تو مسیر می رفت. عباس پیاده شد و از پیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پیرمرد، به من گفت: دایی جان شما ایشان را برسون من خودم بقیه راه رو میام پیرمرد را گذاشتم جایی که می خواست بره. هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان دوان رسید نگو برای آنکه من به زحمت نیفتم، همه مسیر را دویده بود.

شهید عباس بابایی

قدر شناسی

یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن لباسها. همین طور که داشتم لباس می­شستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده. گفتم اینجا چیکار می­کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار حوض نشست و دست­های یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت: ازت خجالت می­کشم . من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس می­شسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه … حرفشو قطع کردم و گفتم : من مجبور نیستم. با علاقه این کار رو انجام می­دم. همین قدر که درک می­کنی، می­فهمی، قدر شناس هستی برام کافیه.

شهید سید عبدالحمید قاضی میر سعید