Category Archive : خاطره

۰

غواص

       براده های عشق / خاطره      ۵ مهر, ۱۳۹۴

شبی که توی هور گُم شده بودیم، صدایی مانند قایق موتوری به گوشم رسید، خوشحال شدم. ظاهراً بچه های خودمان بودند. دستم را با تمام قوا از آب بیرون آورده، تکان دادم. ناگهان از سرِ قایق یک نورافکن قوی روشن…… بیشتر »

۰

بی زحمت

       خاطره      ۲۴ شهریور, ۱۳۹۳

یک روز با عباس سوار موتورسیکلت بودیم. تا مقصد چند کیلومتری مانده بود. یک دفعه عباس گفت: دایی نگه دار! متوجه پیرمردی شدم که با پای پیاده تو مسیر می رفت. عباس پیاده شد و از پیرمرد خواست که پشت…… بیشتر »

۰

قدر شناسی

       خاطره      ۲۴ شهریور, ۱۳۹۳

یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن لباسها. همین طور که داشتم لباس می­شستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده. گفتم اینجا چیکار می­کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار…… بیشتر »