۰

داستان و داستانک

این داستان، هیچ تیتری ندارد!

شهریور ۲۱, ۱۳۹۳ در ۸:۲۹ ب.ظ توسط

خیلی خسته و گرسنه بودم. از دانشگاه به طرف خانه می آمدم. هوا خیلی گرم بود. انگار تا چند لحظۀ دیگر، آهن های این تاکسی ذوب می شود. این چهار راه­ها هم چراغ قرمزهایش را ارزانی ما کرده بودند! راننده هم مدام نِق می­زد؛ از گرانی می گفت؛ از یارانه ها؛ از این چندرغاز حقوق بازنشستگی؛ از این­که حدود شش هفت سال است که شهردار زن­جان است؛ اما تازه حقوقش شده ۴۷۰ هزار تومان. اینکه امروز، ۱۷۰ هزار تومانش را اجاره داده و این­که دو تا دختر دارد که امسال دانشجو شده اند؛ یکی آزاد و یکی پیام نور. یک پسر سرباز. از اینکه زیر بار مخارج، کمرش شکسته است.

با این­که روی داشبورد ماشین زده بود «کشیدن سیگار ممنوع!»، پُک عمیقی به سیگارش می­زد و غم­هایش را دود می­کرد و دودها را به ریه­هایش می­فرستاد. کمی پنجره را پایین داد و دودها را با یک آه عمیقی بیرون داد. دستگیره­های پنجره هم نبود. دیگر داشتم خفه می شدم. جناب راننده هم مدام نِق می زد. نگاهی به ثانیه ­شمار چراغ قرمز انداختم. هنوز سی و یک، نه، سی و دو ثانیۀ دیگر مانده بود و مسافرهای دیگر هم به نشانۀ تأیید حرف­های راننده، سرشان را تکان می دادند و وسطش یا اس­ام­اس می زدند و یا با گوشی حرف می زدند و گاهی اظهار نظر می کردند.

صدای رادیو را بلندتر کرد. آهنگ هایی با مضمون جبهه و جنگ، پخش می شد. مجری رادیو گفت: «به هفتۀ دفاع مقدّس نزدیک می شویم. آهنگ­های درخواستی خودتان را در این رابطه برایمان پیامک کنید؛ پخش کردنش از ما».

هر چند تابلو نوشته­هایی که فقط در عکس­های یادگاری بابا دیده بودم، در سرِ خیابان­های اصلی شهر و چهار راه­ها برایم جالب بود، اما در کل، از جنگ چیز زیادی نمی دانستم. دانسته هایم فقط در چند کتاب و خاطراتی که پدرم برایم تعریف کرده بود و این فیلم های سینمایی که فقط هر سال، در همین یک هفته و یکی دوتا مناسبت دیگر  پخش می شود، خلاصه می شد؛ ولی آن ها کافی نبود! صدای آهنگران آمد؛ آهنگ «با نوای کاروان» را گفته بودند پخش کنند. فقط چند ثانیه چشم­هایم را بستم و رفتم پشت خاکریز. صدای بی­سیم و شلیک گلوله می آمد. دود، تمام فضا را پر کرده بود. یاد آن خاطره که چند شب پیش در برنامۀ راز، نویسندۀ کتاب «ضربت متقابل» می­گفت، افتادم که رزمنده ها در آن شرایط سخت بیماری که تا به حال نشنیده بودم، چه طوری خط را در عملیات فتح المبین نگه داشتند و شهید شدند. علی­رغم شدت بیماری، مسمومیت غذایی و اسهال خونی و کم آبی و فقط به خاطر امر فرمانده، خط را نگه داشتند و به شهادت رسیدند. در حال و هوای جبهه ها بودیم که با صدای ترمز آقای راننده، به فرش نزول کردیم. بعد با شنیدن یک فحش تُپُل­ مُپُل، متأثر شدیم. رادیو داشت برنامه های این هفته را اعلام می کرد و این که قرار است در یکی از دانشگاه­ها، پنج شهید گمنام را دفن کنند. با خودم گفتم، ای کاش من هم آنجا بودم! راننده گفت: «ای بابا! من خودم یک سال سابقۀ جبهه دارم و جانباز هستم. مُنتها چون زیر ۲۵ درصد هستم، هیچ حقی ندارم! باید پشت این تاکسی، هر روز منّت بیست سی تا آدم را بکشم. به خدا گدایی بهتره».

مرد میان­سال مسافر هم برای خالی نبودن عریضه گفت: «ای حاجی! شما زرنگ نیستی و عقب موندی. ماشاء الله به جانبازا خوب میرسن؛ وام خونه و سهمیه و … . سرت کلاه رفته! یک عده رفتند و شهید شدند و حیف شدند؛ یک عده هم …».

هنوز داشت ادامه می داد که یکهو گفت: «همین جا بعدِ وانت، پیاده می شم». در حالی که پول را حساب می کرد و سرِ صد تومان چانه می زد، در را محکم به هم کوبید و گفت: «خزانۀ مملکت، دست هم­ رزماته؛ اون­وقت می­خوای جیب ما رو خالی کنی؟» دوست داشتم همان جا از تاکسی پیاده می شدم و جواب این آقای بی منطق را می­دادم و با همین جزوه می زدم توی سرش. سرِ کوچه پیاده شدم. این مسیر پنج دقیقه ای، مدام صدایشان توی گوشم بود و مثل پتک می خورد به سرم. وقتی وارد خانه شدم و پدر را روی ویلچر دیدم، دیگر تحمّل نگاه کردن به رویش را نداشتم. رفتم داخل اتاق تا کیف و کتاب ها را بگذارم. وقتی چشمم به گچ های روی دیوار و اثر مشت های بابا روی آجرهای سخت افتاد که مماس با تختش بود، اشک هایم سرازیر شد. یکهو دیدم بابا متوجه این موضوع شده. سریع سرفه کردم و رفتم داخل آشپزخانه؛ اما پدر، مرد جنگ بود و زرنگ­تر از این حرفها. پرسید: «چی شده؟» در حالی که لرزش دستان بی رمقش را پشت ویلچرش مخفی می کرد، گفتم: «هیچّی». دیدم رنگ صورت بابا عوض شد و گفت: «زهرای بابا! بگو چی شده؟» یکهو با عصبانیت گفتم: «چرا همه فکر می کنند ما پول این مردم و بیت المال را می خوریم. چرا با این که من شاگرد ممتاز مدرسه­مان بودم و الآن دانشجوی رشتۀ برق هستم، دوستانم فکر می­کنند با سهمیه آمدم دانشگاه؟ در حالی که خودتان گفتید اگر از سهمیۀ شما استفاده کنم، راضی نیستید که بروم دانشگاه!»

بابا سرفۀ عمیقی زد و به سختی گفت: «اون کپسول اکسیژن رو بیار تا بتونم جوابت رو بدم». توی راه گفتم، «طفلکی بابا! این قدر درد داره که حتی با پمپ مرفین هم که توی کمرش است، آرام نمی شود. حالا باید جواب من را بدهد. عجب کار اشتباهی کردم. ای کاش حرفی نمی­زدم و این بار هم مثل صدها بار قبل، فراموش می کردم!»

وقتی ماسک پدر را روی صورت ماهش گذاشتم، با یک بوس کوچولو از او معذرت خواستم و گفتم قول بدهد همه چیز را نشنیده بگیرد. بابا هم با یک لقمه کشک و بادمجان، موافقت خودش را اعلام کرد.

شب بود. خوابیده بودم. توی خواب دیدم چند تا آقا در جوار شهدای گمنام دانشگاه نشسته اند، دارند قرآن می خوانند. من هم مثل همیشه خواستم اوّل به شهدا سلام بدهم و بعد بروم سر کلاس. رفتم جلوتر. قرآن­هایشان را بستند. به من سلام کردند و خوشامد گفتند و گفتند ما همین شهدای دانشگاهتان هستیم. دیشب که خانم زهرا (سلام الله علیها) مهمان ما بودند، ما شفاعت شما و پدرتان را کردیم. امشب هم داریم می رویم کربلا. با شهدا در باب القبلۀ حرم حضرت عبّاس (علیه السلام) قرار داریم. کار یا پیغامی داری، بگو! آقا خودشان هم هستند.

صفیه فیضی

پاسخ دهید