۰

فرهنگی

به یاد شهدا

اسفند ۲۲, ۱۳۹۶ در ۷:۳۹ ق.ظ توسط

تو کوله‌ بارت‌ بر دوش، بر راه‌ بی‌برگشت‌ پای‌ در نهادی‌ و من‌ ماه‌ را دیدم‌ که‌ تا سپیـده‌ دم‌ بر مسیر تو چشـم‌ دوخته‌ بـود. تو رفتی‌ در هاله‌ای‌ از دود  آبی‌ اسپندها و کندرها، و من‌ از آن‌ سوی‌ پرده‌های‌ اشک‌، دیدم‌ آب‌ زلالی‌ را، که‌ دستان‌ فرتوت مادرت، در قفایت‌ بر سینه‌ جاده‌ ریخت. تو از پل‌ گذشتی‌ و من‌ بر سیمای‌ رودخانه‌ دیدمت‌ که‌ پیچیده‌ در بیرقی‌ با سه‌ رنگ‌ آشنا بر می‌گردی‌ و تا انتهای‌ شب‌، با ماهیان‌ رودخانه‌ گریستم.

ای‌ تفنگهاتان‌ سرشار از هوای‌ صبحدم، ای‌ فشنگهاتان‌ از جنس‌ فریادهای‌ فشرده‌ انسان. به کومه‌ام‌ بیایید، با آن‌ کوله‌ بارهای‌ مملو از پیشانی‌ بندهای‌ خون‌ آلود، تا آفتاب‌ را به‌ میزبانی‌تان، فرا بخوانیم. ای‌ کاش‌ دو باره‌ شبی «همت»، «زین الدین»، «باقری»، «شریف الحسینی»، «رضوی»، «طویلی»، «محراب»، «خادم الشریعه»، «آزادی» و «طوسی» را ببینم‌ تا وقتی‌ که‌ شبانگاهان‌ در آستان‌ خلوت‌ترین‌ ایوان‌ آسمان‌، پیشانی‌ بر خاک‌ می‌سایند و مهر نمازشان‌ را به باران‌ اشکهاشان‌ می‌‌شویند، وقتی‌ سنگر از گلواژه‌های‌ دعایشان‌ لبریز می‌شود …

آه‌ ای‌ دستهای‌ من، ای‌ چشمهای‌ من‌، به‌ یاد.

دیدگاهتان را بنویسید